خرید بک لینک
امروز با اون حال نزارم رفتم آموزشگاه.داشتم غش می کردم دیگهآموزشهای امروز بیش از روزای دیگه بود. بعد از اینکه دوتا شیرینی آخرو یاد هنرجوها دادم،بقیشو سپردم ب خودشون و ولو شدم رو مبل آموزشگاه. اوووه ازین حال این روز های من که فقط دارم می کشونم خودم رو... تنگی نفس باز اومده سراغم و تپش قلب،فشارمم که هشت... اوه ازین روزا... هفته آخر اموزشگاهو باید فشرده بگذرونم که تمام بشه و بتونم بلیطمو برا مسافرت شمال آخر هفته اوکی کنم. هفته های آخرساله و همش شلوغ و پر مشغله ست. امروز باید جواب آزمایشامو می گرفتم میبردم دکتر آنکولوژیم، اما امان ازین همه کارو فرصت کم، نمی رسم امشبو.... خوب نیستم... دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش.... سارا.... یازده بهمن نودوشش..... 

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:09

می شود نخوانی اینجا را؟ می شود که حس کنم حضورت اینجا نیست تا بتوانم راحت تر بنویسم؟

این را هرگز از تو نخواسته بودم،اما اینبار نخوان،نباش،نیا..

ممنون برای حضور همیشگی ات، همین برایم کافیست. مانند عزیزی که می میرد زیر خروارها خاک دفن می شود، اما روحش جاریست میان عزیزانش، حضورت حتی بی رد و نشانه ات، اینجا هویداست.... اینکه حس کنم هستی، دنیاییست از برایم...

همیشه بمان...

سارا_نوشت بیست و پنجم دیماه نودوشش

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 13:29

صفحه بندی